تایتل قالب  نایاب دانلود طراحی سایت سئو قالب بیان
انگیزشی...روزانه نویس های کنکوری...و از این قبیل :)


داشت از خودش میگفت که از همه چیزش گذشت برای کنکور...از عروسی اولین پسر عمش...از عیدش...از همههه چیزش...از نبودنش توی مراسم های مادربزرگش...از لباس سیاهایی که نپوشید...
بهش گفتم من نمیتونم....من نرم...بدتر تر وقتمو تلف میکنم....
گفت-آره راست میگی تو باید بری تا بلکه عذاب وجدان بگیری بشینی درس بخونی...
راستم میگه من اگه یک ساعت از روزم رو برم بیرون حس عذاب وجدان ولم نمیکنه و کتاب هامو میجووم...
ولی امان از وقتی که از صبح تا شب توی خونه باشم:|
مگه میتونم درس بخونم؟! همش اینجا هستم و دارم برای شما ها نطق میکنم:|
بدون هیچ عذاب وجدانی...
شب هم میرم کتاب باز میکنم که بخونم...میبینم چقدر خوابم میاد...و راحت هم خوابم میبره:|
خیلییی بدن بد قلقی دارم:|
خدا بهم رحم کنه😑

نتیجه گیری ماجده ای:بریم سینما مغز های کوچک زنگ زده رو ببینیم:)
بعدش هم بیایم بشینیم درسمونو بخونیم:)))

پی نوشت:کاش میتونستم خودمو بکوبم..و بعد همونجوری که دوست داشتم باشم...بسازمش...🙃


*آغاز: 97.7.15*
627 روز باقی مونده:)
تا*99.4.5*


بایگانی